فرشها جابجا شدند. صندلیها چیده شدند. مشعیدی گلابپاشها را پر کرد. مهینبانو حلوا پخت. خدیجه گردو تو خرماها کرد. ترمه از تو صندوق رفت روی میز.
عکس ؛ روبان مشکی ؛ شمع ؛ قلقل سماور ؛ اطاقها پر و خالی ؛ فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ ؛
و چشمه اشکم خشک.
.
.
.
تو وادیالسلام قم سر مزار پدر بزرگ یهو حالش بد شد و از هوش رفت. یه هفتهای میشد که تو کما بود، هلی جون هی اصرار می کرد: "شیرین تو برو خونه کمی استراحت کن، من امشب پیششون میمونم، فردا تو دوباره برگرد". ولی مگه مامی زیر بار میرفت، ظاهرا به دلش برات شده بود که رفتن همانا و جدائی همان. همون روز شنیده بودم که دکتر به دائی میگفت: "توی این سن و سال احتمال بهبودی زیاد نیست". پرستاری هم به نادا جون میگفت: "دخترشو ببرید خونه، بخاطر اونه که ......"
رسیدیم خونه، تلفن زنگ زد.
.
.
.
دوباره امروز همش یادش بودم. چرایش بماند برای خودم.
برای منی که پدربزرگ لافزنی نداشتم تا با شنیدن قصههاش بدونم اون قدیم ندیما با صنار سه شاهی چقدر میشد نخودچی کشمش خرید، مادرجون اولین پل ارتباطی با گذشته بود.
از تهران قدیم میگفت
از زندگی بدون برق و آب لوله کشی
از بچگی خودش و خاطرات جوانیش
از ازدواجش و از اینکه چطور امور یه خانواده بزرگ تو اون سن کم بر عهدهاش افتاده بود. خونهای که مثل کاروانسرا همیشه پر از مهمون بود. حساب چوبخط بقال و قصاب، حساب انبار گندم و خیکهای روغن، وافر و دائر بودن آشپزخانه، حق و حقوق خدمه و حشم و رسیدگی به زندگی اونا
از روزائی میگفت که قحطی بود و آذوقه گیر نمیاومد. ماست میشد قاتق پنیر، پول میرفت جای قند تو قندون
از اینکه چطور سرمه درست میکردن و چطور وسمه میکشیدن
از زمان عروسی مامی و پدر
از دوستی پدربزرگهام با هم و خوشوبشهاشون
از روزی که پدربزرگ شکایت به شاه برد
از زمانیکه مش فتحالله مثلا اشتراکی شده بود
از مخمل گربه همیشه خمار پدربزرگ
از ژولی سگ مامی
از معرهای "هالی ولی" نوکر بامزهشون: "این آشه، سیاهیش ز ماشه"
از روزی که دائیها رو آب قنات دینام گذاشتن و برق درست کردن
از درسخوان بودن مامی
از کوچه مروی، شمسالعماره، دارالفنون
از روزهائی میگفت که اهل محل میومدن خونشون رادیو گوش کنن
از خوبیهای پدربزرگ میگفت که همیشه اول برای خانوم و بچهها غذا میکشید بعد برای خودش ؛ از نحوه پک زدنش به سیگار ؛ از برش زیادش در کار ؛ از عمر کمش
از شعر حاجی شمس:
"دوش در مجلس انسی شنیدم ز یکی
که خدا داده شما را شیرین دخترکی"
از اینکه پدر بزرگ راضی نبود دائی بره فرنگ: "پس چه کسی به ملک و آب برسه؟"
از اون روزی که عروس فرنگیش اومد ایران و به خیال اینکه کرسی یه جور صندلیه روش نشسته بود
.
.
.
بزرگترها خانوم صداش میکردند و خانمی هم برازندهاش.
دائی در سوگش گفت:
ای خاک سیه چهها نمودی
تو مادر ما ز ما ربودی
دانیم بهما نخواهیش داد
آئیم سراغ او بزودی
تورنتو - اردیبهشت ۱۳۸۴


حدود سال ۱۳۳۱ - در سفری به ماکو (آذربایجان غربی)